تبليغاتX
•*.ღ.•*.Sj Story •*.ღ.•*.

•*.ღ.•*.Sj Story •*.ღ.•*.

Contact With me

سایت رسمی سوپرجونیور

کلیک



فروم رسمی سوپرجونیور

کلیک





_________________________



وب داستان ها و فن فیکشن های سوپرچونیور

_________________________

داستانی که هم اینک در وب قرار داده میشه :


کیس می پلیــــــــز

نویسنده : زهرا

پخش : یکشنبه ها و چهار شنبه ها ، عصر

تکرار : مگه من مسخره م تکرار بذارم براتون ؟؟ هه هه!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 18:2  توسط سیمی  | 

ki$$ me plz ♥ Part 5


قسمت 5 / پارت 2 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} می دونم.نمی خواد اینجوری بگی...خودمم می خواستم ازت عذر خواهی کنم...راستشو بخوای اون موقع خیلی از دستت ناراحت بودم.دلیلشم خودت می دونی و بهم حق بده که ازت عصبانی بوده باشم.ولی بیا اون روزا رو فراموش کنیم و به گذشته ها فکر نکنیم.خب؟" "باشه.راست می گی.اینجوری بهتره.حالا بگو ببینم واقعا منو بخشیدی؟" "آره.چند بار بهت بگم بخشیدمت.چی کار کنم که باور کنی؟" "بوسم کن." و خیلی جدی لبخند زد. "شوخی می کنی؟" "نه خیلی ام جدی ام.زود باش." "باشه هر طور مایلی." و به سمتش خم شد.هیوکی چشماشو بست و منتظر بود که دونگهه یه مجله از رو میز برداشت و زد تو سرش و گفت:"بیا اینم بوس!" و بعد بلند شد و در رفت.اما هیوکی همونطوری اونجا نشست و به کار دونگهه فکر کرد.اگر دونگهه همون حسی که هیوکی داشتو می داشت هیچ وقت از این کار امتناع نمی کرد و از این فکر که دونگهه عاشقش نیست ناراحت شد.باورش نمی شد که همون روز اول در یک نگاه عاشق دونگهه شده باشه.قبلا به نظرش این چیزا مسخره میومد اما الان می فهمید که حس خیلی قشنگیه که یه نفرو دوست داشته باشی و حاضر باشی براش هر کاری بکنی. این مدتی که دانشگاه نرفته به این خاطر بود که نمی تونست بی توجهی دونگهه رو نسبت به خودش تحمل کنه و خمینطور حضور کیورم نمی تونست بپذیره.پس ترجیح داده بود که اصلا دانشگاه نره.بلند شد رفت و درو باز کرد و دید که دونگهه روی یکی از صندلی های راهرو نشسته."پاشو بیا تو.کاریت ندارم." دونگهه بلند شد و رفت تو اتاق و درو بست. "خب.حالا وظایف من چیه؟باید چی کار کنم؟" "هیچی کاری نمی خواد بکنی.هر جا من می رم توام میای.اگرم لازم باشه کاری کنی من بهت می گم.تو تمام قرار    داد ها ام می تونی نظر بدی و منم اگه نظرت خوب باشه قبول می کنم.خلاصه می شی رئیس دوم این شرکت.البته اگه بابام بفهمه کله مو می کنه ولی تویی دیگهه کاریت نمی شه کرد.بشین." "راستی نگفتی چرا این مدت نیومدی دانشگاه؟" هیوکی به صندلی اش تکیه داد و زل زد به دونگهه و            گفت:"به خاطر تو." "به خاطر من؟؟!منظورت چیه؟" "امم....چه جوری بگم...ولش کن." "نه بگو.می خوام بدونم." "نمی گم.حالا شاید یه روز بهت گفتم.بی خیال شو." "باشه.حالا که اینجوری می خوای قبوله ولی قول بده یه روز بهم بگی." "رسیدن اون روز به خودت بستگی داره." "یعنی چی؟" به جلو خم شد و گفت:"یعنی اینکه اگه باهم خیلی صمیمی بشیم اون موقع بهت می گم." "آهان باشه.پس بیا سعی کنیم که صمیمی شیم چون من خیلی فضولم و دوست دارم زودتر دلیلتو واسه نیومدن بفهمم" "یعنی قصدت از صمیمی شدن با من فقط همینه؟" "نه...ولی 60 درصدش آره به خاطر همینه!!" "فضول.بلند شو بریم که کیو جونت منتظرته." "آهان خوب شد گفتی اصلا یادم نبود.از دست توانقدر که حرف می زنی" بلند شدند و به سمت پارکینگ شرکت رفتند.وقتی رسیدن هیوکی به یه فراری مشکی اشاره   کرد و گفت:"ماشینم اونجاست بیا بریم." دونگهه محو تماشای ماشینش بود که هیوکی گفت:"بیا دیگه.چرا واستادی؟" سوار شدند. "خب  حالا آدرس خوابگاهتو بده." تا رسیدن به خوابگاه هیوکی از خودش و تنهایی اش گفت.گفت که پدر  و مادرش چقدر بی محبتن . دونگهه گفت:"آخی...دلم برات سوخت.طفلکی" هیوکی سرشو به سمتش چرخوند و گفت:"من اینارو نگفتم که واسم دل بسوزونی گفتم که فقط بدونی زندگیم چه جوری می گذره." "باشه خب پس دلم برات نسوخت .اصلا حقته این همه بد بخی داشته باشی." و بعد خندیدن. وقتی به خوابگاه رسیدن دونگهه گفت:"همینجا منتظر باش.من زود وسایلمو جمع می کنم و میام." و پیاده شد. هیوکی رفتنشو نظاره کرد.خیلی دوسش داشت. وقتی پیاده شد و رفت انگار که قسمتی از وجود هیوکی ام با خودش کند و برد...
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:56  توسط سیمی  | 

ki$$ me plz ♥ Part 5


قسمت 5 / پارت 1 Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;} قلب هیوکی از دیدن دونگهه پاره شد و همینطور قلب دونگهه!رفت جلو و دونگهه رو بغل کرد.هر دو غرق در لذت بودند.اونو به خودش فشرد انقدر محکم که دونگهه گفت:"ببین...دارم خفه میشم.لطفا بس کن!" و اونهیوک تازه به خودش اومد و ولش کرد.دونگهه گفت:"سلام.برای استخدام اومده بودم!" هیوکی با دستپاچگی گفت:"سلام          معذرت می خوام دست خودم نبود.بشین." دونگهه نشست و شروع کرد به حرف زدن:"من آگهی تونو تو روزنامه خوندم.انگار یه منشی می خواستین.همونطور که قبلا بهت گفتم از تائگو اومدم.این جام توی خوابگاه زندگی می کنم.جایی ام تا حالا کار نکردم و کار نمی کنم.به کامپیوتر و زبان انگلیسی ام کاملا مسلطم و ..."هیوکی نذاشت جمله اشو تموم کنه و گفت:"آره می دونم.ولی من نمی خوام تو منشی ام بشی.اتفاقا من دنبال یه کسی می گشتم که یه سری از کارای مهم شرکتو بسپارم بهش.تقریبا مثل یه دستیار و بهترین گزینه تویی.تازه اینجوری تمام وقتی ام که داری کار می کنی پیش خودمی" و یه چشمک زد و بلند خندید."حالا قبول میکنی؟" دونگهه خندش گرفته بود هیوکی پرسید چرا می خندی اون گفت:"آخه اولش من اومدم که شما منو قبول کنین حالا برعکس شده." "حالا قبول می کنی یا نه؟" "آره...از خدامه!" دونگهه بعد از پر کردن یه فرم بلند شد بره که اونهیوک با لبخند گفت:"کجا؟!کارت از همین الان شروع شده!!همین جا بشین تا من برگردم." "آخه نمیشه من با کیو اومدم.اون پایین منتظرمه.تازه قراره از امشب تا یه مدت برم خونه اش.آخه باباش مسافرته تنهاست منم این یه هفته رو می رم پیشش.آدرسشم بلد نیستم.خلاصه باید برم.نمیشه امروزو بی خیال شی؟؟" هیوکی از اینکه رابطه ی دونگهه و کیو اتقدر قویه حرصش گرفت و گفت:"نه اصلا نمیشه.برو پایین بهش بگو آدرسشم ازش بگیر خودم می رسونمت." دونگهه یه کم فکر کرد و گفت:"باشه."و بعد رفت.وقتی رسید پایین کیو از ماشین پیاده شد و گفت:"چرا انقدر دیر کردی چی شد؟" براش تعریف کرد چی شد واضافه کرد:"حالا تو آدرس خونتونو بده گفت خودش منو می رسونه."کیو از اینکه اون بالاخره کار پیدا کرده بود خوشحال شد و گفت:"تبریک می گم.اینم آدرس."و روی یه کاغذ نوشتش بعد از هم خداحافظی کردن و دونگهه رفت توی شرکت. وقتی رسید طبقه ی دوم هیوکی رو در حالی که چند تا کارگرو که یه میز بزرگ دستشون بودو راهنمایی می کرد دید.رفت جلو و پرسید:"اینا دارن چی کار می کنن؟"هیوکی با یه لبخند بزرگگگگگگگ گفت:"داریم اتاقتو انتقال می دیم اونجا." و به سمت اتاق خودش اشاره کرد.دونگهه از این کارش تعجب کرد و پرسید:"چرا؟؟" "چون که من توی اتاق به اون بزرگی تنهایی حوصله ام سر می ره و نیاز به یه نفر دارم که باهاش صحبت کنم و اون فرد تویی" "اما قراره ما کار کنیم نه اینکه حرف بزنیم" "هم حرف می زنیم هم کار می کنیم اینجوری که اشکالی نداره." بعد از مدتی که تمام وسایلو چیدن هیوکی کارگرا رو مرخص کرد و دستور داد که براشون نوشیدنی بیارن و رفتن روی 2 تا صندلی کنار هم نشستن.دونگهه شروع کرد به حرف زدن:" راستی چرا این مدت نیومدی دانشگاه؟خیلی نگرانت شده بودم.".هیوکی از اینکه اون نگرانش شده بود خوشحال شد و پرسید:" ا؟واقعا؟واسه من نگران شده بودی؟فکر نمی کردم بعد از اون حرفایی که بهم زدی حتی یه بارم بهم فکر کنی چه برسه به اینکه نگرانم بشی!"
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:53  توسط سیمی  |